تبليغاتX
هنوز بر آنم . . .

چندهفته پیش که رفته بودم گذرنامه م رو تجدید اعتبار کنم ، به نکته جالبی بر خوردم : همه اسناد و مدارکم المثنی بود ، شناسنامه ، کارت پایان خدمت ، کارت سوخت ...

 سُر خوردم تو معنای المثنی ... دومی ... نسخه دوم ؛ یعنی اولیش رو از دست دادم ... گم کردم . به هر دلیلی .

-----------------------------

یکی از موضوعاتی که همیشه فکرم رو مشغول می کنه ( و این اواخر بیشتر ) مسئله تقدیره . تقدیر به معنای مصطلح . به تعبیری : بازی کردن نقشی که از پیش تعیین شده – شبیه عقاید اشعریون –

مولوی تو دفتر دوم از زبان شیطان ( وقتی به دفاع از خود برخاسته ) می گه :

ترک سجده از حسد گیرم که بود

آن حسد از عشق خیزد نه از جحود...

... چونک بر نطعش جز این بازی نبود

گفت بازی کن ؛  چه دانم در فزود

آن یکی بازی که بد من باختم     ( باختن رو گذشته ی بازی کردم ببین و نه باختن مقابل بردن )

خویشتن را در بلا انداختم

سوفوکل تو ادیپوس شهریار ؛ شاه و حکومتش را به جنگ با تقدیر خدایان روانه می کنه تا مغلوب سرنوشت شن ( چنان که سرانجام، ادیپ پدرش رو می کشه و با مادرش همبستر می شه )

شکسپیر تو مکبث قدرت بی چون و چرای تقدیر رو به نمایش می ذاره ( اگه فیلم سریر خون که کوروساوا با اقتباس از مکبث ساخته ببینید ، زمانی که به  توشیرومیفونه  - بازیگر نقش اصلی - میگن جنگل به راه افتاده ،تو چهره ی میفونه مفهوم شکست و پذیرفتن سرنوشت رو به راحتی میشه درک کرد)

حافظ هم که تا دلت بخواد بازیگر تقدیر بودن رو به نمایش گذاشته

چگونه شاد شود اندرون غمگینم

به اختیار که از اختیار بیرونست

یا

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم

یا

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

 

این سبک از زندگی – تقدیر گرایی - راه آسونیه برای پذیرفتن " آنچه هست " وقتی  "آنچه باید باشد" را نمی بینی . مسیر گل و گشاد ِ و باری به هر جهت ، که هر چیزی رو توجیه می کنه

البته مثال هایی که زدم مال زمانیه که خدایان و خدا – در باور انسان ها – قدرت و سیطره ی مهیب داشتند . و همچنین باور جادو و نفرین و طلسم . در دو سه قرن جدید که فلاسفه – حداقل در غرب – مفهوم خدا رو محدودتر ، تعریف شده تر و به عبارتی دانستنی تر معرفی کرده ن ، سرنوشت ، اون قدرت سابق رو نداره ، کی یر که گارد گفته بود باید فکر کنم و چیزی رو که خدا ازمن انتظار داره رو انجام بدم ... - می خواد بگه  برمن اراده ای خارجی برای انجام افعالم وجود نداره – از اون روشن تر شعار اگزیستانسیالیت ها که جار می زدند انسان ، خودش سرنوشت خودشو می سازه .

البته ( این البته ها زندگی منو فاکیدند ) در همون دوره هایی که گفتم هم ، حرف هایی در رد تقدیر هست مثلا مولوی تو دفتر پنجم یه نیشی به جبر می زنه اما یه کم این کلاف سر در گمه

  گفت توبه كردم از جبر اى عيار             

  اختيار است اختيار است اختيار

 

 اختيارات اختيارش هست كرد             

  اختيارش چون سوارى زير گرد

 

  اختيارش اختيار ما كند                     

  امر شد بر اختيارى مستند

حالا وقتشه  از مولوی بپرسم پس تکلیف " حکایت نگریستن عزرائیل برمردی و گریختن او د رسرای حضرت سلیمان " چی می شه؟

یا حافظ که می گه چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

                    من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

که صد البته نمی شه به این بیت ریسمون محکمی بست ! از حافظ بعیده !!

-----------------------------

بهمن ما ه ، عروسی کردیم ... ما بودیم و دریا ...ما بودیم و راه بود و حرف ... ما بودیم و ماه بود و برف

فکر می کنم حقیقت رفتارها ، چه بر مدار تقدیر و قضا و قدر باشه چه بر اراده ی آدمی و انتخاب خودآگاهانه ؛ در اینکه وقتی بهش فکر می کنم  این شعر را با خودم زمزمه کنم تغییری نبود :

نه

تردیدی بر جای بِنَمانده است

مگر قاطعیتِ وجودِ تو

کز سرانجامِ خویش به تردیدم می افکند ،

که تو آن جرعه آبی

که غلامان به کبوتران می نوشانند

از آن پیشتر

که خنجر

به گلوگاهِ شان  نهند.

                      احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 و ساعت 13:2 |
بیست وهفت اسفند بود ... تو استراحت کوتاهی بین ضبط ، شماره ای ناشناس بهم زنگ زد

: شما پدر آی سا وجودی هستی ؟

: بله ...

: دخترتون تصادف کرده ... یه ماشین بهش زده ... سرش صدمه دیده ... وضع خوبی نداره ... خودتونو  برسونید

الان که اینها را می نویسم آی سا  صحیح و سالم است ، درگیر مدرسه و روز مره گی های درس و مشق

....

اون شب ، وقتی آی سا هنوز بیهوش بود و هیچ نشونه ای از بهترشدنش نبود ، معنی تنهایی رو درک کردم ، نه اینکه کسی باهام نباشه ؛ نه ، علی و دو تا از برادرام تو بیمارستان بودند ، اما من می دیدم که هیچ کس نیست ، تنهای تنهام ، علم پزشکی معطل و ناتوان با کمی شرمنده گی ( آخه یه ریز گریه می کردم ) بهم نگاه می کرد . یاد یکی از درس های کلاس خداشناسی مون افتادم  ، استادمون گفته بود : همه برای تعالی نیاز به راهبر و رهنما دارند و خواسته هاشون رو بایست با اداب و آیین بیان کنند ، الا کسی که درک کنه جز خدا کسی توان یاری ش رو نداره . کسی که مضطر باشه و این شرح کامل اون چیزی بود که من بودم ... درمانده ...درمانده و مستاصل : پشت در cpr ، دخترم با سوند و دستگاه تنفس و شلنگ و سیم هایی که به دستگاه های جور وا جور وصل می شدند و این طرف من .

که صداش کردم : خدایا ، اقرار می کنم تنها تویی که به هر کار قادری 

 تویی که تواناترین توانایی ، تویی که مهربانترین مهربانانی ...

و(باور نمی کنی اما) شنیدم صدای تمام کائنات رو که  با من هم صدا شده بود وقتی بی اراده ی خودم ، در اراده ای بزرگ و مقاومت ناپذیرمی خوندم : وسع کرسیه السموات والارض

الان که اینها را می نویسم آی سا  صحیح و سالم است ، درگیر مدرسه و روز مره گی های درس و مشق

...

چرا یاد این بیت افتاده بودم

خویش را در عشق نشناسی خوش است

عاشقی هم حضرت عباسی خوش است

حضرت عباس رو صدا کردم ... به دقیقه نرسید که چشم هاشو باز کرد و دوباره خوابید ... دستش رو تو دستم گرفته بودم ، می خواستم اطمینانم بیشتر بشه 

 گفتم : بابایی ، اگه صدامو می شنوی دستمو فشار بده

 دستمو که فشار داد ، شادمانی محض  توی تک تک سلول هام جریان داشت

الان که اینها را می نویسم آی سا  صحیح و سالم است ، درگیر مدرسه و روز مره گی های درس و مشق

الان که اینها را می نویسم دوباره دارم شبیه آدمی می شم که بیست و شش اسفند بودم ، درگیر کار و روز مره گی و حسابگری

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 و ساعت 19:30 |

 

با من بمان                 

                                   برای ن - ب

با من بمان اینروزها

با من که تنها مانده ام

تقدیر خود را خط به خط

در چشم هایت خوانده ام

 

این روزها با من بمان

این روزها عاشقترم

این روزها یاد تو را

با خود به رویا می برم

 

با من فراسوی زمان

در خاطره دیدار کن

در ناگهان این کسوف

خورشید را تکرار کن

 

تا فرصت دیدار تو

هر روز را سوزانده ام

در کوچ ناهنگام عشق

در کوچه ها جا مانده ام

 

من با تو روشن کرده ام

فانوس راه رفته را

بر چوب خط عمر خود

رج می زنم هر هفته را

 

ای عشق ای رویای من

ای اتفاق ناگهان

فردا که شاید نیستم

امروز را با من بمان

 

می دانستم که علی لهراسبی این ترانه را خوانده ... چند ماه پیش بود که رضا چراغعلی ترانه را از من گرفته بود اما تازه دیروز برای اولین بار شنیدمش ... روی کلیپی که رضا داوری عزیز ساخته است

و

هر بار که چشمهایش را می بینم  ... به این صرافت می افتم که راست گفته بود :

کنار تو

حاشیه ی امنی برای من شده بود

من این را می دانستم

اما نمی توانستم

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در جمعه نوزدهم شهریور 1389 و ساعت 18:14 |

1-

 بالاخره به آرمانهامون نزدیک شدیم

 نه اینکه یکی از شعارهای اول انقلاب برابری – برادری بود  و امت واحده ی اسلامی ، ما به راحتی میتونیم ادعا کنیم با مردم فلسطین تو آواره گی ، با لبنانی ها  تو جنگ زده گی  ، با افغانی ها تو نداشتن  حد اقل ها برای زیست ، با پاکستانی ها تو اختلافات داخلی ، با عراقی ها تو آسیب دیدن ازعملیات تروریستی و ... شریکیم . کلا  تمام مشکلات جهان اسلام به دوش ایران و ایرانی و حکومت جمهوری اسلامیه ، حالا گیرم هیچکس از ما همچین توقعی نداشته باشه  - به عبارتی اصلا معلوم نیست چرا ما برای چنین جانفشانی و ایثاری  کاندید شده ایم – و تازه بیشتر از اینها ، برای کل دنیا برنامه داریم ، فی المثل برای مشکل بیکاری و کمبود نقدینگی  تو ونزوئلا ! یا نبود فرودگاه تو جزیره ای که از بس گمنامه اسمش یادم نمی آد ، لی وینگستون – چارلزستون – هرچی بود ته اسمش استون داشت که احتمالا معنی سنگ می ده و خود همین اسم نشون می ده که جزیره هه چقد بزرگه و کجای دنیا ست  ! شوخی کردم ته اسمش "تونه "  یا " تاونه " که به معنای شهرکه ، که هرچی نباشه از سنگ که بزرگتره  و حتما مهمتر!

عجب !

پس به این میگن (( سیال ذهن ))! قبلا می گفتیم حرف - حرف می آره ،

گفتم اسم یاد اسم (( ماریو بارگاس یوسا )) افتادم ... چه اسمی داره ! یا (( میگوئل آنخل آستوریاس ))  (( آندری تارکوفسکی ))  (( لوییس خورخه بورخس )) (( ریچارد براتیگان )) (( پی یر پائولو پازولینی ))   (( لودویگ ویتکنشتاین )) حالا اینها رو مقایسه کن با (( علی احمدی ))  ((سعید کریمی )) (( اسد وجودی ))  به نظر نمیاد اگه اونا اسم یه سری هنرمند و نویسنده ست ، اینا اسم  گونه های گیاهی در ساوجبلاغ باشه ؟ – البته چون به کسی بر نخوره سه اسم آخر رو آوردم وگرنه اهل فن می دونند که که این قیاس کاملا مع الفارق است -  ...

 عجب !

گفتم که حرف حرف می آره

آخه یه عزیزی برام کامنت گذاشته بود ؛ تو وبلاگش این خبر بود که اسم ایرج میرزا رو از یه خیابون تو مشهد برداشتن و با جلال آل احمد عوض کردن . گویا آقای شهردار به تازه گی ایرج میرزا رو کشف کردن و به این صرافت افتادن که ایرج میرزا یه شاعر بی ادبه !

شهردار محترم شانس آوردن که جلال زنده نیست وگرنه اولین کسی از دست شهرداری به عدلیه عارض می شد خود جلال بود ... از طرفی باید خدارو شکر کرد که شهردار همچنان محترم  جلال را هم درست و حسابی نمی شناخته  و هیچ بعید نیست که با مطالعه ی آثار جلال  دوباره اسم اون خیابون رو عوض کنه – که در این صورت پیشنهاد میکنم اسم خیابون رو بذاره خیابان خدا و خلاص ، چون شهردار که سهله ، کل وزارت کشورهم جمع بشن  نمی تونن یه مورد مشکوک تو پرونده ی خدا پیدا کنن -  و باز هم باید خدارو شکر کرد که چنین اعمال خداپسندانه ای واگیر ندارن و به شهرداری های دیگر سرایت نمی کنن ، چون تو محل ما یک خیابان درست و حسابی به اسم عبید زاکانی هست که هم بی ادب تر از ایرج میرزاست هم پیش کسوت تر ... تازه مولوی هم تو مثنوی قصه های ... داره

سعدی هم انقدر که لازمه پا بند اخلاق نبوده می گی نه برو مقدمه فروغی رو ببین !

عجب !

گفتم اسم ، یادم افتاد مواردی دیده شده که البته با مزه ترند ؛ مثلا  تو همین تهران ، اتوبان صدر داریم  - اتوبان حکیم داریم ( که هر دو عراقی اند)–فتحی شقاقی داریم و شهید مغنیه داریم ( که لبنانی اند)– خالد اسلامبولی و سلیمان خاطر ( که مصری اند )و ....حتی بلوار و میدان داریم به نام سیمون بولیوار ( که اسپانیایی ست و متولد کاراکاس ! و –عجب- در بولیوی و ونزوئلا رییس جمهور شده )، اما تو همین تهران ، من که تا به حال به یک پس کوچه هم برنخوردم که اسم مصدق داشته باشه ، گیرم  که مصدق آدم مهمی نبوده و به جز ملی کردن نفت و قد علم کردن جلوانگلیس و محبوب جوانان چند نسل ایران بودن کاری نکرده  .

2-

یک سالی هست که با  رسا ( مجتبی احمدی )  مشغول ضبط چند قطعه موسیقی هستیم . دوست عزیزی که سالیان پیش  با هم کار تئاتر می کردیم . ما حصل این یک سال کار یکی قطعه ی ((هیچی نگم بهتره)) است که ترانه ی آن را علی احمدی عزیز سروده و موسیقی اش کار علی ثابت است و ویدئوکلیپ این قطعه را خودم کار کرده ام که در حال پخش از pmcست . قطعه بعدی  (( تسلا )) ست با ترانه ای از خودم و موسیقی علیرضا عربیان که در وب سایت شخصی رسا  هستند www.rasa-ahmady.com  و دیگری - که اصلا برای گفتن این سومی قبلی ها را گفتم _ روی غزلی از غزلهای سعدی ست ... با موسیقی بسیار زیبایی از سعید کریمی عزیز :

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 الحق و الانصاف بیان و روایت سعید کریمی از این غزل ، تلفیق شعر با  موسیقی ،مخصوصا روند صمیمانه ی ملودی از یک طرف و صدای گرم واجرای راحت رسا چنان مرا مجذوب می کند که معمولا در پایان قطعه یادم می رود می خواستم چکار کنم ... و احساس می کنم تمامی  سکوت های جهان  مرا در برگرفته اند  و احساس میکنم  تمامی جهان با من گوش می کند و جانش تازه می شود .  

و

هنوز بر آنم

 

 

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 و ساعت 22:0 |

هر وقت آمدم تا صفحه م رو تازه کنم و شعری ،مطلبی ،چیزی بنویسم یک احساس عجیب و غریب از جنس نا امیدی و بی فایده بودن گریبانم رو می گیرد و ولم نمی کند تا مطمئن شود منصرف شده ام .

شاید عجیب باشد که حرف امروزم درباره عشق است و نه درباره انتخابات و نه شعری که برای ندا و سهراب و سایر کشته شدگان مسیر اعتراض نوشتم ! یا - چه بدانم - اینکه به خانواده یکی از کشته شدگان در زندان ، اجازه عزاداری وخاکسپاری و ... می دهند و از دیگران وثیقه و تعهد می گیرند که هیچ نوع عزاداری برگزاری نکنند و همین به صراحت نشان می دهد همه در مقابل قانون برابر و یکسانند ... حتی لویی پاستور! *

بگذریم

دیشب علی احمدی توجه ام را به ترانه ای جلب کرد ، یک ترانه با صدای امید که حالم را دگرگون کرد :

اگه به زور روزگار

از زندگیت می رم کنار

می رم که ثابت بکنم

عاشقتم دیوونه وار....

ترانه مال سالها پیش بود ،و دختری که آن سالها عاشقش بودم گفته بود :

"همیشه با شنیدن این ترانه به تو فکر می کردم "

و نمی دانست چرا

دختری که اولین عشق بود و در تصادفی جاده ای جان باخت و همیشه همان ماند که بود :

" دختری که آن سالها عاشقش بودم "

و از دیشب پریشانی ام شروع شد ...

آیا می شود عشق را یک قرارداد دائمی کرد ؟

و دیدم که در مانده ام ...

شاید مشکل از من است ... سالها پیش در شعری گفته بودم :

... می گویی عشق و دهانت چگونه نمی سوزد؟

    یا عشقت

             عشق نیست

                            یا دلت را پیش از این تباه کرده ای ...

.

دیدم که در مانده ام ...

شاید برای تو هم پیش آمده باشد

به کسی ابراز عشق می کنی ویقین داری او را برای همیشه ی عمر دوست خواهی داشت ... اما - به هر دلیل ، بی هیچ دلیل - یک روز بعد ، یک ماه ،یک یا چند سال بعد این یقین سقوط می کند ... نخ نما می شود ... دیگر یقین نیست ... چیزی ست حدود باور...

و در انتها شک می کنی به کسی که خودت هستی ... تغییری که در درونت به وجود آمده را درک می کنی و با شرمی کودکانه سعی در کتمان آن داری ... حالا برآیند مهربانی ها و خاطرات مشترک رو در رویت قد علم می کنند ... مدام به خودت تخفیف می دهی و سعی می کنی بر همان مدار پیشین رفتار کنی اما حسی شبیه بیگانگی جانت را آزار می دهد و مدام در گوشت می گوید : این که عشق نیست

چرا که پیش از این عشق را تجربه کرده ای : سیلابی نا بهنگام که تو را می برد به سمت بی خویشتنی ... بی خویشتنی ... چه تعبیر درستی ! کسی از تو بر جای نمانده تا بسنجد ،ببیند ،بیاندیشد

اما دیگر از از آن سیلاب پیاده شده ای ... می بینی ... می سنجی ... و می اندیشی ... اندیشیدنی از جنس غایت اندیشی

و مدام در گوشت میگوید : این که عشق نیست

اما

احوال این روزهای تو آیا به معنی انکار عشقی ست که پیش از این ابراز کرده ای ؟

آیا تمام آن حرفها و جمله ها دروغ بوده اند ؟

هرگز

تو حقیقت را می گفتی ... وقتی تمام شادی های جهان را برایش آرزو می کردی

تو حقیقت را می گفتی ... وقتی از تصور نبودنش سراسیمه به سمت گوشی ات هجوم

می بردی تا بگوید دوستت می دارد ... تا بتوانی ساعت قلبت . را دوباره میزان کنی

تو حقیقت را می گفتی ... چنان که امروز حقیقت را می گویی : تمام شد

" تمام شد ؟ "

ماهی کوچک

          باور نمی کند پایان دریا را

تو اما

      لکه ی سرخی بگذار روی نقشه ی اقیانوس

                                                     و بنویس

                                                         بدرود ای تمام خواب و خیال

*جمله که تمام شد به ذهنم رسید حتی برای خانواده ی آقای خفاش شب چنین ممنوعیتی در کار نبود بعد فکر کردم مگر عزاداری هم اجازه می خواهد ؟ که یادم افتاد " بله که اجازه می خواهد ! " حتی برای امام حسین هم که بخواهی عزاداری کنی باید از شورای فلان برای هیئت 60ساله تان مجوز بگیری ! گیرم مجوز آن را کسی امضا می کند که سی و دو سال بیشتر ندارد . شکر خدا عزادار بودن سوای این قیل وقال هاست

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 12:55 |
شماره ای که  عنوان مطلب قبلی ام بود ، روزهای سپری شده عمرم را نشان می داد :

و  بیراه نیست که گفته بود : بنگر زجهان چه طرف بر بستم ، هیچ ...

 و این دو عکس ، یکی قدیمی ترین عکسی ست که از خودم سراغ دارم ( عکس برقی ، برای دفترچه بیمه ) و دیگری در فاصله ای بیش از سی سال ، عکسی که در ۲۱بهمن همین سال  علی احمدی عزیز - وقتی مشغول عکاسی بودم  - از من گرفت ...

 

.

.

  

.

.

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 0:7 |
13879

 

چند وقته می خوام یه نوشته جدید تو این صفحه  بذارم ... می نشینم می نویسم اما وسط های کار یا حوصله ام سر می رود یا پشیمان می شوم ، چرایش را نمی دانم ...

 

تا یادم نرفته هر کدام از دوستان که تمایل داشته باشند ترانه شان در مجله ی هفت روز زندگی - که صفحه ی ترانه اش را به من سپرده اند – چاپ شود ، کافی ست به من خبر دهند .

برای اینکه این نوشته اینقدر کوتاه نباشد یکی از ترانه هایی که سالها پیش نوشته بودم را نیز الصاق می کنم ...  

 

وقتی به من رسیدی ...

وقتی به من رسیدی از عشق خسته بودم

بی آرزوی ِ پرواز ، در خود نشسته بودم

 

چشمان ِ اعتمادم ، از عاشقانه می سوخت

ته مانده ی غرورم بر روح ، وصله می دوخت

 

وقتی به من رسیدی در من ترانه می مرد

آنجا که خاطراتم شب را به خانه می برد

 

پایان گرفته بودم ، در ساعت ِشکفتن

گفتم : رسیدی اما ، چیزی نمانده از من

 

اما تو جلوه کردی با رنگ و بوی اعجاز

در کوچه باغ ِ اندوه ، در ابتدای ِ یک راز

 

در بند بند ِاحساس ، یا س من از تو پژمرد

در اوج ِ ناامیدی ، تنهایی ام ترک خورد

 

در اوج نا امیدی ، انگار تازه بودم :

با بالهای ِخسته پرواز می سرودم

 

در خلوتی حقیقی ، جز عاشقی ندیدیم

هر چند خسته از راه ، اما به هم رسیدیم

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 11:47 |