: شما پدر آی سا وجودی هستی ؟
: بله ...
: دخترتون تصادف کرده ... یه ماشین بهش زده ... سرش صدمه دیده ... وضع خوبی نداره ... خودتونو برسونید
…
الان که اینها را می نویسم آی سا صحیح و سالم است ، درگیر مدرسه و روز مره گی های درس و مشق
....
اون شب ، وقتی آی سا هنوز بیهوش بود و هیچ نشونه ای از بهترشدنش نبود ، معنی تنهایی رو درک کردم ، نه اینکه کسی باهام نباشه ؛ نه ، علی و دو تا از برادرام تو بیمارستان بودند ، اما من می دیدم که هیچ کس نیست ، تنهای تنهام ، علم پزشکی معطل و ناتوان با کمی شرمنده گی ( آخه یه ریز گریه می کردم ) بهم نگاه می کرد . یاد یکی از درس های کلاس خداشناسی مون افتادم ، استادمون گفته بود : همه برای تعالی نیاز به راهبر و رهنما دارند و خواسته هاشون رو بایست با اداب و آیین بیان کنند ، الا کسی که درک کنه جز خدا کسی توان یاری ش رو نداره . کسی که مضطر باشه و این شرح کامل اون چیزی بود که من بودم ... درمانده ...درمانده و مستاصل : پشت در cpr ، دخترم با سوند و دستگاه تنفس و شلنگ و سیم هایی که به دستگاه های جور وا جور وصل می شدند و این طرف من .
که صداش کردم : خدایا ، اقرار می کنم تنها تویی که به هر کار قادری
تویی که تواناترین توانایی ، تویی که مهربانترین مهربانانی ...
و(باور نمی کنی اما) شنیدم صدای تمام کائنات رو که با من هم صدا شده بود وقتی بی اراده ی خودم ، در اراده ای بزرگ و مقاومت ناپذیرمی خوندم : وسع کرسیه السموات والارض
…
الان که اینها را می نویسم آی سا صحیح و سالم است ، درگیر مدرسه و روز مره گی های درس و مشق
...
چرا یاد این بیت افتاده بودم
خویش را در عشق نشناسی خوش است
عاشقی هم حضرت عباسی خوش است
حضرت عباس رو صدا کردم ... به دقیقه نرسید که چشم هاشو باز کرد و دوباره خوابید ... دستش رو تو دستم گرفته بودم ، می خواستم اطمینانم بیشتر بشه
گفتم : بابایی ، اگه صدامو می شنوی دستمو فشار بده
دستمو که فشار داد ، شادمانی محض توی تک تک سلول هام جریان داشت
…
الان که اینها را می نویسم آی سا صحیح و سالم است ، درگیر مدرسه و روز مره گی های درس و مشق
الان که اینها را می نویسم دوباره دارم شبیه آدمی می شم که بیست و شش اسفند بودم ، درگیر کار و روز مره گی و حسابگری


