قصهی شعر
خانه که آتش گرفت مجال نبود تا خاطرات را یکی یکی بسوزانم.هرچه بود میسوخت ومن ابلهانه یکی دو یادبود را دردست میفشردم ؛ اولی پلاکی طلایی که درسالروزازدواجمان خریده بودید و زنجیرآهنی اش که گردنم را از دوران سربازی زخم کرده بود وبا آن شماره ی هویتم را می آویختم. دردست دیگرم چتری بود که برای برداشتنش شلوارم سوخت ؛ ولی یک لحظه حتی تردید نکردم ،مگرمی شد بگذارم چتر آبی تان با آلبالوهای کوچکش بسوزد ؟ می توانستم کتاب «فروغ » تان را هم بردارم ، پای تختخواب افتاده بود ؛ با لکه ی بزرگ شربت روی جلدش .
آتش که زبانه می کشید ، فرصت نبود خاطراتمان را یکی یکی بسوزانم . آواز استاد تنها چیزی بود که نمی سوخت همان که سودائی تان کرده بود تا سرخترین گل باغچه تان را برایم بیاورید ؛ یک شاخه گل و یک برگ غزل : یک فال .
گفتی : شکوفاترین شکوفه ، ماندنی ترین نیست ، دیدنی ترین است - و انگشت روی بی
خیال ترین سیم ساز گذاشتید –
گفتم : هر چند کهنه کارترین چشم ، در بهت اولین سلام خشک نمیماند ، تعجبم
ازگلوی این سازاست که پیش از این شادتر می خواند .
کبریت را به این خیال کشیدم که به خیالتان خاتمه دهم . بی هیچ دریغی خانهی آتش گرفته را تماشا میکردم . چه خوب همهی چیزها فرصت سوختن داشتند : حتی آن سرباز چوبی غایب . دلم خوش بود که نوبت من است : در خانه ی شادیها ، با تمام خاطراتمان ، با هر چه از تو مانده آتش میشویم . آتش زدم و امان گریه را بریدم . نشد که مقاومت کنم ؛ برای کسی مثل من که با دهانِ ِتو حافظ و شاملو را میچشید ، نشستن و خالی ِاتاقها را نفس کشیدن ، چیزی بود مثل بیگانگیِ کلاغ ِتنهائی که در دره های پوشیده از برگهای زرد ِ« فشم » نشانم دادی .
گفتی : مثل شاعران ، کلاغها نیز انگارهرگزجوان نبوده اند که همیشه نگاهشان
پرحسرت و مشتاق است ... راستی چته مضحکانه فیلسوفند .
گفتی : بیاموز م که درس اول شاعری تشبیه است .
برای کسی که نمیشنید ، در گوشی تلفن می گفتم که حالا شاعرم .
گفتم : تنهائی دست آویز خوبی برای غزل نیست ، قِلِق کار در گلایه است .
چه وعدهها که چشمم برای گریه داده بود ؛ برای هرجا که پیش از این بودید و حالا نه . ولی پس از آنکه خانه از سکوتتان تهی شد، خشک شدم : نه گریه ، نه ساز . و به مصاحبت ِتلویزیون تن دادم که مرا به جاده ی کهولت و کسالت کوچ می داد .
گفتم : خانه ی بی شادی ، زشت تراز خانه ی بی کودک است.کمی پنجره را باز کنید تا
در صبوریِِ کوچه شریک شویم .
گفتی : کوچه همزبان من نیست که دیگر خواب معجزه نمی بینم .
گفتی : برای بی دلیل شاد شدن ، کمی دیر شده است .
یادم نیست چرامیان دریا گم شده بودیم ! مگر با آن قایق اجارهای تا کجای دریا می شد رفت؟ که با طلوع زیبای ستاره ها ، ترس فراموشمان شد .
گفتم : یادش به خیراکلیلهای نقره ای میان گیسوان شما، این ستارهها شب اولین مان را به
یادم می آورند .
آواز استاد نمی سوخت می سوزاند .
پایان شاعرانه ای که خواب دیده بودم ، در برابر شعلههای بی تعارف آتش که هر چیزی را میسوزاند ، تاب نیاورد . نشد که مقاومت کنم ؛ دیگر هیچ پرنده ای شادی کودکانه تان را نمی انگیخت و سقوط هیچ ستاره ای مسیر نگاهتان را تغییر نمی داد . چرا همیشه خیال می کردم بچه را بهانه ی رفتن کرده اید .
گفتی : کودک ، نشان تبرک خدا است .
گفتی : من تشنه ی تکثیر هستی ام .
گلوی تفتیده ی تابستان را ،هر روز تنگی از شربت نارنج به آستین تان بود و جامی از زلالی ِحرفهای فروغ . شطرنجتان اما تعریفی نداشت . کنار دریا در خانهای کرایهای میآموختمتان که هر سربازی ، هفت خانه جلوتر وزیر می شود که استکان کوچک شربت ، روی کتاب ریخت .
گفتی : هر نشانه ، اشارهای است به رازی نهان . اینک من مادر یک رازم ، رازی میان
فروغ و من و نارنج های شهید .
وقتی در رخت سپید عروسی ، هوس قدم زدن زیر باران پائیزی کردید ، دانستم جنس خواسته هاتان با هر آنچه دیده ام فرق می کند . زیر چتر آبی تان می خندیدید .
گفتی : بیا ، برای هر دو به قدر کفایت جا هست تا هم باران بخوریم هم سرما .
گفتم : زیر چترشما ،همه چیز هست : باران و باد ، تردید واشتیاق ، و دوستاره ی ناشکیب که بیمارمی نمایند .
بیمار بودید ؛ دستهاتان از پیشانی ام گرمتر بود و پلکهاتان از همیشه افتاده تر. چرا هوس کرده بودید پائیز را در نمایش زیبائی به زانو در آورید ؟ در سالروز ازدواجمان ، شما خواستید و در همان باغ ، با همان لباس ها ، همان چتروهمان ستاره های روشن رقصیدیم ؛ رجزهاتان یادم نمی رود وقتی که لاف از تصاحب ِجادویی بی نام دم می زدید که هر زیبا را زیباتر می کند . عشق در تملک شما بود. صبح فردا ، وقتی پنجره را گشودید و بیدارشدم ، مه تمام دره را گرفته بود .
گفتی : پائیز بغض کرده است : با سازت ، بغضش را یا به خنده بگشا یا به گریه بشکن .
گفتم : سازها در پائیز گلویشان تراست؛ چنان که هیچ آوازیغریبه نمینماید .برای
پیروزی شما می زنم .
کدام کلام من بارِمعصیت داشت که همیشه شاعرم می خواستی ؟ بیدار می شدی و برای گوشهای خواب گرفته ام رقصهای مولانا را می خواندی : غزل غزل .
گفتی : شاعران مگر از غروب بارورند که به یاسآلودگی شان می بالند ؟
گفتی : حتی هنگام نفس کشیدن در آغوشم ، چشمانت پر از حرمان شاعرانه اند ، چنان
که گویی دردور دست تو ایستاده ام .
گفتی : چرا شاعر حرفهای من نمی شوی ؟
گفتم : دستهای من با زخمهای مضراب آشناتر از لهجه ی خشک قصیده هاست .
گفتم : حرفهای شما از جنس بوسه است ، که ترجمانش تنها لبان شما را می طلبد .
پلاک طلایی را که به گردنم آویختند ، کنایه ها و گلایه ها بی رنگ شدند .همانگونه که زیبا شروع کرده بودیم ؛ زیبا پایان می دادیم و عاشقانه . پانزده آذر روزما بود . روز ابتدا و انتها ، آغاز و انجام . و من در فرجام دچار همان بهتی شدم که آن کلاغ شده بود .
گفتی : دنیایت به روال خویش بازگشته است ؟
گفتی : فرزندی که تو ندادی ، مرد خانه ام را « بابا » صدا می کند .
گفتی : هنوز پانزده آذر را ، با تور عروسی جشن می گیرم .
گفتی : چرا سکوت کرده ای ؟
کفشهامان از گل سنگین ، و بینی و گونه هامان از سرما سرخ بود . در غروب چله ی بزرگ زمستان ، آشنایی پیدا نشد تا مقصدمان را بپرسد .
گفتم : راهی که نرفته ایم گم نمی شود . چرا برنگردیم به خیابان پراز تماشاخانه های
دلخوشی .
گفتی : بال که نداریم برویم آواز ستاره ها را بیاموزیم ، دست کم بیا برویم به « کجا »
برسیم .
سیمها که بوق پایان را نواختند ، برای کسی که نمی شنید گفتم :
گفتم : به شعر فکر می کنم که همیشه می خواستی .
گفتم : « تو چه تاریک مرا خواسته بودی ، ای عشق » مطلع واپسین ترانه ام است .
مرگ در میان شعلهها فریبنده بود اما ناممکن . از وقتیعزیزترین شمعدانیتان را فراموش کردید از رگبار تابستانی برهانید ، دانستم ماجرای ما تمام شده است . آتش که بالا گرفت گریختم ؛ آتش حقیقت ماجرای ما بود .
گفتی : از خاک به خاک آدم است و از آتش به آتش عشق .
می گفتی : شاعران ، از پشتِ پائیزند .
کنار خانه ی سوخته ساز می زدم . سازم به آتش روئینه بود یا کسی آن را از شعله ها بیرون کشیده بود ؟ مجال نبود خاطرات را یکی یکی بسوزانم .
گفتی : در افق ، آرزوها به سهولت خواستن برآورده می شوند .اگر زمین گرد نبود ، خانه را درابتدای افق می ساختیم .
خانه می سوخت ، خاطراتمان نه . به سرباز چوبی شطرنج – که روی دریای خاکستری رها کردید می گفتید .
گفتی : تو که هفت خانه جلوتر وزیر می شوی ، به انتهای – عرصهی ِآب برو تا در
شمایل پادشاهان باز گردی ...
ما در درون سینه هوائی نهفته ایم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
آن برگ غزل ، فال ِشما نبود که براحتی آب و نسیم در گذرید ؛ فال ، فال من بود که برای حافظ شراب به خاک ریخته ام .
گفتم : هنوز یاد انگشتان شما ، ساز دل مرده را بی طاقت می کند .
گفتم : هر چند بی نیاز از مصاحبت پائیز نیستم اما حالا شاعرم ، مثل آن کلاغ .
کنار خانه ی سوخته ساز می زدم . حتی آواز استاد سوخته بود .
من اما دلم برای بهار تنگ شده بود تا گلدان ِمرده را دور بیاندازم .
