تبليغاتX
هنوز بر آنم . . .

1-

 بالاخره به آرمانهامون نزدیک شدیم

 نه اینکه یکی از شعارهای اول انقلاب برابری – برادری بود  و امت واحده ی اسلامی ، ما به راحتی میتونیم ادعا کنیم با مردم فلسطین تو آواره گی ، با لبنانی ها  تو جنگ زده گی  ، با افغانی ها تو نداشتن  حد اقل ها برای زیست ، با پاکستانی ها تو اختلافات داخلی ، با عراقی ها تو آسیب دیدن ازعملیات تروریستی و ... شریکیم . کلا  تمام مشکلات جهان اسلام به دوش ایران و ایرانی و حکومت جمهوری اسلامیه ، حالا گیرم هیچکس از ما همچین توقعی نداشته باشه  - به عبارتی اصلا معلوم نیست چرا ما برای چنین جانفشانی و ایثاری  کاندید شده ایم – و تازه بیشتر از اینها ، برای کل دنیا برنامه داریم ، فی المثل برای مشکل بیکاری و کمبود نقدینگی  تو ونزوئلا ! یا نبود فرودگاه تو جزیره ای که از بس گمنامه اسمش یادم نمی آد ، لی وینگستون – چارلزستون – هرچی بود ته اسمش استون داشت که احتمالا معنی سنگ می ده و خود همین اسم نشون می ده که جزیره هه چقد بزرگه و کجای دنیا ست  ! شوخی کردم ته اسمش "تونه "  یا " تاونه " که به معنای شهرکه ، که هرچی نباشه از سنگ که بزرگتره  و حتما مهمتر!

عجب !

پس به این میگن (( سیال ذهن ))! قبلا می گفتیم حرف - حرف می آره ،

گفتم اسم یاد اسم (( ماریو بارگاس یوسا )) افتادم ... چه اسمی داره ! یا (( میگوئل آنخل آستوریاس ))  (( آندری تارکوفسکی ))  (( لوییس خورخه بورخس )) (( ریچارد براتیگان )) (( پی یر پائولو پازولینی ))   (( لودویگ ویتکنشتاین )) حالا اینها رو مقایسه کن با (( علی احمدی ))  ((سعید کریمی )) (( اسد وجودی ))  به نظر نمیاد اگه اونا اسم یه سری هنرمند و نویسنده ست ، اینا اسم  گونه های گیاهی در ساوجبلاغ باشه ؟ – البته چون به کسی بر نخوره سه اسم آخر رو آوردم وگرنه اهل فن می دونند که که این قیاس کاملا مع الفارق است -  ...

 عجب !

گفتم که حرف حرف می آره

آخه یه عزیزی برام کامنت گذاشته بود ؛ تو وبلاگش این خبر بود که اسم ایرج میرزا رو از یه خیابون تو مشهد برداشتن و با جلال آل احمد عوض کردن . گویا آقای شهردار به تازه گی ایرج میرزا رو کشف کردن و به این صرافت افتادن که ایرج میرزا یه شاعر بی ادبه !

شهردار محترم شانس آوردن که جلال زنده نیست وگرنه اولین کسی از دست شهرداری به عدلیه عارض می شد خود جلال بود ... از طرفی باید خدارو شکر کرد که شهردار همچنان محترم  جلال را هم درست و حسابی نمی شناخته  و هیچ بعید نیست که با مطالعه ی آثار جلال  دوباره اسم اون خیابون رو عوض کنه – که در این صورت پیشنهاد میکنم اسم خیابون رو بذاره خیابان خدا و خلاص ، چون شهردار که سهله ، کل وزارت کشورهم جمع بشن  نمی تونن یه مورد مشکوک تو پرونده ی خدا پیدا کنن -  و باز هم باید خدارو شکر کرد که چنین اعمال خداپسندانه ای واگیر ندارن و به شهرداری های دیگر سرایت نمی کنن ، چون تو محل ما یک خیابان درست و حسابی به اسم عبید زاکانی هست که هم بی ادب تر از ایرج میرزاست هم پیش کسوت تر ... تازه مولوی هم تو مثنوی قصه های ... داره

سعدی هم انقدر که لازمه پا بند اخلاق نبوده می گی نه برو مقدمه فروغی رو ببین !

عجب !

گفتم اسم ، یادم افتاد مواردی دیده شده که البته با مزه ترند ؛ مثلا  تو همین تهران ، اتوبان صدر داریم  - اتوبان حکیم داریم ( که هر دو عراقی اند)–فتحی شقاقی داریم و شهید مغنیه داریم ( که لبنانی اند)– خالد اسلامبولی و سلیمان خاطر ( که مصری اند )و ....حتی بلوار و میدان داریم به نام سیمون بولیوار ( که اسپانیایی ست و متولد کاراکاس ! و –عجب- در بولیوی و ونزوئلا رییس جمهور شده )، اما تو همین تهران ، من که تا به حال به یک پس کوچه هم برنخوردم که اسم مصدق داشته باشه ، گیرم  که مصدق آدم مهمی نبوده و به جز ملی کردن نفت و قد علم کردن جلوانگلیس و محبوب جوانان چند نسل ایران بودن کاری نکرده  .

2-

یک سالی هست که با  رسا ( مجتبی احمدی )  مشغول ضبط چند قطعه موسیقی هستیم . دوست عزیزی که سالیان پیش  با هم کار تئاتر می کردیم . ما حصل این یک سال کار یکی قطعه ی ((هیچی نگم بهتره)) است که ترانه ی آن را علی احمدی عزیز سروده و موسیقی اش کار علی ثابت است و ویدئوکلیپ این قطعه را خودم کار کرده ام که در حال پخش از pmcست . قطعه بعدی  (( تسلا )) ست با ترانه ای از خودم و موسیقی علیرضا عربیان که در وب سایت شخصی رسا  هستند www.rasa-ahmady.com  و دیگری - که اصلا برای گفتن این سومی قبلی ها را گفتم _ روی غزلی از غزلهای سعدی ست ... با موسیقی بسیار زیبایی از سعید کریمی عزیز :

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 الحق و الانصاف بیان و روایت سعید کریمی از این غزل ، تلفیق شعر با  موسیقی ،مخصوصا روند صمیمانه ی ملودی از یک طرف و صدای گرم واجرای راحت رسا چنان مرا مجذوب می کند که معمولا در پایان قطعه یادم می رود می خواستم چکار کنم ... و احساس می کنم تمامی  سکوت های جهان  مرا در برگرفته اند  و احساس میکنم  تمامی جهان با من گوش می کند و جانش تازه می شود .  

و

هنوز بر آنم

 

 

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 و ساعت 22:0 |

هر وقت آمدم تا صفحه م رو تازه کنم و شعری ،مطلبی ،چیزی بنویسم یک احساس عجیب و غریب از جنس نا امیدی و بی فایده بودن گریبانم رو می گیرد و ولم نمی کند تا مطمئن شود منصرف شده ام .

شاید عجیب باشد که حرف امروزم درباره عشق است و نه درباره انتخابات و نه شعری که برای ندا و سهراب و سایر کشته شدگان مسیر اعتراض نوشتم ! یا - چه بدانم - اینکه به خانواده یکی از کشته شدگان در زندان ، اجازه عزاداری وخاکسپاری و ... می دهند و از دیگران وثیقه و تعهد می گیرند که هیچ نوع عزاداری برگزاری نکنند و همین به صراحت نشان می دهد همه در مقابل قانون برابر و یکسانند ... حتی لویی پاستور! *

بگذریم

دیشب علی احمدی توجه ام را به ترانه ای جلب کرد ، یک ترانه با صدای امید که حالم را دگرگون کرد :

اگه به زور روزگار

از زندگیت می رم کنار

می رم که ثابت بکنم

عاشقتم دیوونه وار....

ترانه مال سالها پیش بود ،و دختری که آن سالها عاشقش بودم گفته بود :

"همیشه با شنیدن این ترانه به تو فکر می کردم "

و نمی دانست چرا

دختری که اولین عشق بود و در تصادفی جاده ای جان باخت و همیشه همان ماند که بود :

" دختری که آن سالها عاشقش بودم "

و از دیشب پریشانی ام شروع شد ...

آیا می شود عشق را یک قرارداد دائمی کرد ؟

و دیدم که در مانده ام ...

شاید مشکل از من است ... سالها پیش در شعری گفته بودم :

... می گویی عشق و دهانت چگونه نمی سوزد؟

    یا عشقت

             عشق نیست

                            یا دلت را پیش از این تباه کرده ای ...

.

دیدم که در مانده ام ...

شاید برای تو هم پیش آمده باشد

به کسی ابراز عشق می کنی ویقین داری او را برای همیشه ی عمر دوست خواهی داشت ... اما - به هر دلیل ، بی هیچ دلیل - یک روز بعد ، یک ماه ،یک یا چند سال بعد این یقین سقوط می کند ... نخ نما می شود ... دیگر یقین نیست ... چیزی ست حدود باور...

و در انتها شک می کنی به کسی که خودت هستی ... تغییری که در درونت به وجود آمده را درک می کنی و با شرمی کودکانه سعی در کتمان آن داری ... حالا برآیند مهربانی ها و خاطرات مشترک رو در رویت قد علم می کنند ... مدام به خودت تخفیف می دهی و سعی می کنی بر همان مدار پیشین رفتار کنی اما حسی شبیه بیگانگی جانت را آزار می دهد و مدام در گوشت می گوید : این که عشق نیست

چرا که پیش از این عشق را تجربه کرده ای : سیلابی نا بهنگام که تو را می برد به سمت بی خویشتنی ... بی خویشتنی ... چه تعبیر درستی ! کسی از تو بر جای نمانده تا بسنجد ،ببیند ،بیاندیشد

اما دیگر از از آن سیلاب پیاده شده ای ... می بینی ... می سنجی ... و می اندیشی ... اندیشیدنی از جنس غایت اندیشی

و مدام در گوشت میگوید : این که عشق نیست

اما

احوال این روزهای تو آیا به معنی انکار عشقی ست که پیش از این ابراز کرده ای ؟

آیا تمام آن حرفها و جمله ها دروغ بوده اند ؟

هرگز

تو حقیقت را می گفتی ... وقتی تمام شادی های جهان را برایش آرزو می کردی

تو حقیقت را می گفتی ... وقتی از تصور نبودنش سراسیمه به سمت گوشی ات هجوم

می بردی تا بگوید دوستت می دارد ... تا بتوانی ساعت قلبت . را دوباره میزان کنی

تو حقیقت را می گفتی ... چنان که امروز حقیقت را می گویی : تمام شد

" تمام شد ؟ "

ماهی کوچک

          باور نمی کند پایان دریا را

تو اما

      لکه ی سرخی بگذار روی نقشه ی اقیانوس

                                                     و بنویس

                                                         بدرود ای تمام خواب و خیال

*جمله که تمام شد به ذهنم رسید حتی برای خانواده ی آقای خفاش شب چنین ممنوعیتی در کار نبود بعد فکر کردم مگر عزاداری هم اجازه می خواهد ؟ که یادم افتاد " بله که اجازه می خواهد ! " حتی برای امام حسین هم که بخواهی عزاداری کنی باید از شورای فلان برای هیئت 60ساله تان مجوز بگیری ! گیرم مجوز آن را کسی امضا می کند که سی و دو سال بیشتر ندارد . شکر خدا عزادار بودن سوای این قیل وقال هاست

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 12:55 |
شماره ای که  عنوان مطلب قبلی ام بود ، روزهای سپری شده عمرم را نشان می داد :

و  بیراه نیست که گفته بود : بنگر زجهان چه طرف بر بستم ، هیچ ...

 و این دو عکس ، یکی قدیمی ترین عکسی ست که از خودم سراغ دارم ( عکس برقی ، برای دفترچه بیمه ) و دیگری در فاصله ای بیش از سی سال ، عکسی که در ۲۱بهمن همین سال  علی احمدی عزیز - وقتی مشغول عکاسی بودم  - از من گرفت ...

 

.

.

  

.

.

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 0:7 |
13879

 

چند وقته می خوام یه نوشته جدید تو این صفحه  بذارم ... می نشینم می نویسم اما وسط های کار یا حوصله ام سر می رود یا پشیمان می شوم ، چرایش را نمی دانم ...

 

تا یادم نرفته هر کدام از دوستان که تمایل داشته باشند ترانه شان در مجله ی هفت روز زندگی - که صفحه ی ترانه اش را به من سپرده اند – چاپ شود ، کافی ست به من خبر دهند .

برای اینکه این نوشته اینقدر کوتاه نباشد یکی از ترانه هایی که سالها پیش نوشته بودم را نیز الصاق می کنم ...  

 

وقتی به من رسیدی ...

وقتی به من رسیدی از عشق خسته بودم

بی آرزوی ِ پرواز ، در خود نشسته بودم

 

چشمان ِ اعتمادم ، از عاشقانه می سوخت

ته مانده ی غرورم بر روح ، وصله می دوخت

 

وقتی به من رسیدی در من ترانه می مرد

آنجا که خاطراتم شب را به خانه می برد

 

پایان گرفته بودم ، در ساعت ِشکفتن

گفتم : رسیدی اما ، چیزی نمانده از من

 

اما تو جلوه کردی با رنگ و بوی اعجاز

در کوچه باغ ِ اندوه ، در ابتدای ِ یک راز

 

در بند بند ِاحساس ، یا س من از تو پژمرد

در اوج ِ ناامیدی ، تنهایی ام ترک خورد

 

در اوج نا امیدی ، انگار تازه بودم :

با بالهای ِخسته پرواز می سرودم

 

در خلوتی حقیقی ، جز عاشقی ندیدیم

هر چند خسته از راه ، اما به هم رسیدیم

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 11:47 |
ببینید

وخودتان قضاوت کنید و

اگر حالش بود به من هم بگویید دنیا به کدام سو می رود ؟

 

http://www.genpets.com/index.php

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 0:58 |

 

 

هرات / فیروزه و غبار

 

harat2 photo by asad vojoodi

 

چند روزی می شود که از ایالت هرات - افغانستان - برگشته ام . برای ساخت فیلم مستندی (گزارش گونه) درباب بازسازی و ... به آنجا رفته بودم ، که ما حصل بیش از 750 قطعه عکس و 500 دقیقه فیلم بود .

1- هرات شبیه فرزندی جدا افتاده از سایر استان های ایران است و بیشتر از همه شبیه تایباد .شهری کوچک که در گشت و گذاری یک ساعته تمام می شد ، مردانی که بیشتر لباس محلی به تن داشتند - شبیه لباس زابلی - و زنانی پوشیده در چادرهای بلندِ آبی - فیروزه ای و برقعی از همان چادر با سوراخ هایی برای دیدن ( و شاید تنفس !! قابل توجه دوستان ِ " یک میلیون امضا برای برابری حقوق زنان" ...)

2- راننده ای داشتیم که با من دوست شده بود . جوانکی افغانی که همه جا مراقب من بود و وقتی تنها می شدیم حرف هایی می زد شنیدنی ، منجمله : اینا که می بینی همه شون رشوه می گیرن و با قاچاقچی ها بند و باز(ساخت وپاخت) دارند . و وقتی با تاسف و تعجبی ساختگی (معلوم است که تعجبی نداشت ، آخرمن هم ایرانی ام ) نگاهش کردم قسم ها خورد ، و من نپرسیده ، خودش اضافه کرد : می دانی با این پولها چه کار می کنند ؟ زن می برند .

"یعنی چی ؟"

یعنی برای خودشون زن می خرند ...

"یعنی چی ؟" ( البته که گیج تر شده بودم )

خوب پول می دن و برای خودشون زن می خرند . شمام می تونی بخری ! 7ملیون تومان ... 5 ملیون تومن

من با فرض اینکه راه نجاتی منطقی پیش پای زنان فروخته شده بگذارم پرسیدم : خب اگه اینطور باشه یارو با 70سال سن می ره یه دختر 20ساله می گیره که ؟!

گفت : بلیا ( همان بله خودمان ) همینم هست

گفتم :- هنوز امیدی بود - : خب اگه این طور باشه دختره طلاق می گیره

می دانست که موضوع برایم جالب شده ، با خنده ادامه داد : طلاق نمی گیره

- : چرا ؟

: نمی گیره دیگه ... یعنی شوهرش طلاق نمی ده

- : دختره می تونه انقد یارو رو اذیت کنه که یارو طلاقشو بده و دوبرابر هم پول بذار بذاره روش

موفق شدم . می دیدم که زن فروخته شده پیروزمندانه لبخند می زند و مردک هیز از خودراضی ، در تنهایی خانه اش دمق نشسته وسیگار می کشد .

- : آقا اسد ! اونا زناشونو طلاق نمی دن ، هیچ وقت ...

قاطعیتی در لحنش بود که با همان خنده ی قبلی معجونی غریب ساخته بود . و در آن دیگر فانوسِِِِ هیچ امیدی سوسو نمی زد : اگه زناشون اذیت کنن ، می کشنشون .

دیگر به امید و یاس و جوانی از دست رفته ی دخترک فکر نمی کردم ، یعنی مجالی برای حرف هایی از این دست نبود .

پرسیدم : پدر و مادر و برادرهاش چی ؟ شکایت نمی کنن؟

- : نه دیگه ... اونا پولشو گرفتن

نگاهش کردم ، دیگر نمی خندید .

harat3 photo by asad vojoodi

                                                                                 مسجد جامع هرات

3- مسجد جامع هرات آنقدر زیبا بود که با چشمهای خیس در آن عکاسی می کردم . بازمانده از قرن نهم و آنچه دوربینم از آن ثبت می کرد فقط نقش های بیرونی بودند ، اما من دانسته بودم آنچه اینجا را چنین زیبا می نماید زیر قشربیرونی مقرنسها و کاشی کاری ها و حجره وشبستان هاست ... جایی که چشم می بیند اما لنز کور است .

 

harat1 photo by asad vojoodi

                                               مسجد جامع هرات - دیگ بزرگ متعلق به قرن هشتم

ادامه دارد ...

 

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 15:55 |

قصه­ی شعر

خانه که آتش گرفت مجال نبود تا خاطرات را یکی یکی بسوزانم.هرچه بود می­سوخت ومن ابلهانه یکی دو یادبود را دردست می­فشردم ؛ اولی پلاکی طلایی که درسالروزازدواجمان خریده بودید و زنجیرآهنی اش که گردنم را از دوران سربازی زخم کرده بود وبا آن شماره ی هویتم را می آویختم. دردست دیگرم چتری بود که برای برداشتنش شلوارم سوخت ؛ ولی یک لحظه حتی تردید نکردم ،مگرمی شد بگذارم چتر آبی تان با آلبالوهای کوچکش بسوزد ؟ می توانستم کتاب «فروغ » تان را هم بردارم ، پای تختخواب افتاده بود ؛ با لکه ی بزرگ شربت روی جلدش .

 

آتش که زبانه می کشید ، فرصت نبود خاطراتمان را یکی یکی بسوزانم . آواز استاد تنها چیزی بود که نمی سوخت همان که سودائی تان کرده بود تا سرخترین گل باغچه تان را برایم بیاورید ؛ یک شاخه گل و یک برگ غزل : یک فال .

گفتی : شکوفاترین شکوفه ، ماندنی ترین نیست ، دیدنی ترین است  - و انگشت روی بی  

        خیال ترین سیم ساز گذاشتید –

          گفتم : هر چند کهنه کارترین چشم ، در بهت اولین سلام خشک نمی­ماند ، تعجبم 

                  ازگلوی این سازاست که  پیش از این شادتر می خواند .

 

کبریت را به این خیال کشیدم که به خیالتان خاتمه دهم . بی هیچ دریغی خانه­ی آتش گرفته را تماشا می­کردم . چه خوب همه­ی چیزها فرصت سوختن داشتند : حتی آن سرباز چوبی غایب . دلم خوش بود که نوبت من است : در خانه ی شادی­ها ، با تمام خاطراتمان ، با هر چه از تو مانده آتش می­شویم . آتش زدم و امان گریه را بریدم . نشد که مقاومت کنم ؛ برای کسی مثل من که با دهانِ ِتو حافظ و شاملو را می­چشید ، نشستن و خالی ِاتاقها را نفس کشیدن ، چیزی بود مثل بیگانگیِ کلاغ ِتنهائی که در دره های پوشیده از برگهای زرد ِ« فشم » نشانم دادی .

          گفتی : مثل شاعران ، کلاغها نیز انگارهرگزجوان نبوده اند که همیشه نگاهشان 

                   پرحسرت و مشتاق است  ... راستی چته مضحکانه فیلسوفند .

          گفتی : بیاموز م که درس اول شاعری تشبیه است .

 

برای کسی که نمی­شنید ، در گوشی تلفن می گفتم که حالا شاعرم .

گفتم : تنهائی دست آویز خوبی برای غزل نیست ، قِلِق کار در گلایه است .

 

چه وعده­ها که چشمم برای گریه داده بود ؛ برای هرجا که پیش از این بودید و حالا نه . ولی پس از آنکه خانه از سکوتتان تهی شد، خشک شدم : نه گریه ، نه ساز . و به مصاحبت ِتلویزیون تن دادم که مرا به جاده ی کهولت و کسالت کوچ می داد .

گفتم : خانه ی بی شادی ، زشت تراز خانه ی بی کودک است.کمی پنجره را باز کنید تا

        در صبوریِِ کوچه شریک شویم .

گفتی : کوچه همزبان من نیست که دیگر خواب معجزه نمی بینم .

گفتی : برای بی دلیل شاد شدن ، کمی دیر شده است .

 

یادم نیست چرامیان دریا گم شده بودیم ! مگر با آن قایق اجاره­ای تا کجای دریا می شد رفت؟ که با طلوع زیبای ستاره ها ، ترس فراموشمان شد .

گفتم : یادش به خیراکلیلهای نقره ای میان گیسوان شما، این ستاره­ها شب اولین مان را به

       یادم می آورند .

 

آواز استاد نمی سوخت می سوزاند .

 

پایان شاعرانه ای که خواب دیده بودم ، در برابر شعله­های بی تعارف آتش که هر چیزی را می­سوزاند ، تاب نیاورد . نشد که مقاومت کنم ؛ دیگر هیچ پرنده ای شادی کودکانه تان را نمی انگیخت و سقوط هیچ ستاره ای مسیر نگاهتان را تغییر نمی داد . چرا همیشه خیال می کردم بچه را بهانه ی رفتن کرده اید .

گفتی : کودک ، نشان تبرک خدا است .

گفتی : من تشنه ی تکثیر هستی ام .

 

گلوی تفتیده ی تابستان را ،هر روز تنگی از شربت نارنج به آستین تان بود و جامی از زلالی ِحرفهای فروغ . شطرنج­تان اما تعریفی نداشت . کنار دریا در خانه­ای کرایه­ای  می­آموختمتان که هر سربازی ، هفت خانه جلوتر وزیر می شود که استکان کوچک شربت ، روی کتاب ریخت .

گفتی : هر نشانه ، اشاره­ای است به رازی نهان . اینک من مادر یک رازم ، رازی میان

         فروغ و من و نارنج های شهید .

 

وقتی در رخت سپید عروسی ، هوس قدم زدن زیر باران پائیزی کردید ، دانستم جنس خواسته هاتان با هر آنچه دیده ام فرق می کند . زیر چتر آبی تان می خندیدید .

گفتی : بیا ، برای هر دو به قدر کفایت جا هست تا هم باران بخوریم هم سرما .

گفتم : زیر چترشما ،همه چیز هست : باران و باد ، تردید واشتیاق ، و دو­ستاره ی ناشکیب که بیمارمی نمایند .

 

بیمار بودید ؛ دستهاتان از پیشانی ام گرمتر بود و پلکهاتان از همیشه افتاده تر. چرا هوس کرده بودید پائیز را در نمایش زیبائی به زانو در آورید ؟ در سالروز ازدواجمان ، شما خواستید و در همان باغ ، با همان لباس ها ، همان چتروهمان ستاره های روشن رقصیدیم ؛ رجزهاتان یادم نمی رود وقتی که لاف از تصاحب ِجادویی بی نام دم   می زدید که هر زیبا را زیباتر می کند . عشق در تملک شما بود. صبح فردا ، وقتی پنجره را گشودید و بیدارشدم ، مه تمام دره را گرفته بود .

 

گفتی : پائیز بغض کرده است : با سازت ، بغضش را یا به خنده بگشا یا به گریه بشکن .

گفتم : سازها در پائیز گلویشان تراست؛ چنان که هیچ آوازی­غریبه نمی­نماید­ .­­برای

       پیروزی شما می زنم .

 

کدام کلام من بارِمعصیت داشت که همیشه شاعرم می خواستی ؟ بیدار می شدی و برای گوشهای خواب گرفته ام رقصهای مولانا را می خواندی : غزل غزل .

گفتی : شاعران مگر از غروب بارورند که به یاس­آلودگی شان می بالند ؟

گفتی : حتی هنگام نفس کشیدن در آغوشم ، چشمانت پر از حرمان شاعرانه اند ، چنان

        که گویی دردور دست تو ایستاده ام .

گفتی : چرا شاعر حرفهای من نمی شوی ؟

گفتم : دستهای من با زخمهای مضراب آشناتر از لهجه ی خشک قصیده هاست .

گفتم : حرفهای شما از جنس بوسه است ، که ترجمانش تنها لبان شما را می طلبد .

 

پلاک طلایی را که به گردنم آویختند ، کنایه ها و گلایه ها بی رنگ شدند .همانگونه که زیبا شروع کرده بودیم ؛ زیبا پایان می دادیم و عاشقانه . پانزده آذر روزما بود . روز ابتدا و انتها ، آغاز و انجام . و من در فرجام دچار همان بهتی شدم که آن کلاغ شده بود .

گفتی : دنیایت به روال خویش بازگشته است ؟

گفتی : فرزندی که تو ندادی ، مرد خانه ام را « بابا » صدا می کند .

گفتی : هنوز پانزده آذر را ، با تور عروسی جشن می گیرم .

گفتی : چرا سکوت کرده ای ؟

 

کفشهامان از گل سنگین ، و بینی و گونه هامان از سرما سرخ بود . در غروب چله ی بزرگ زمستان ، آشنایی پیدا نشد تا مقصدمان را بپرسد .

گفتم : راهی که نرفته ایم گم نمی شود . چرا برنگردیم به خیابان پراز تماشاخانه های

       دلخوشی .

گفتی : بال که نداریم برویم آواز ستاره ها را بیاموزیم ، دست کم بیا برویم به « کجا »

         برسیم .

 

سیمها که بوق پایان را نواختند ، برای کسی که نمی شنید گفتم :

گفتم : به شعر فکر می کنم که همیشه می خواستی .

گفتم : « تو چه تاریک مرا خواسته بودی ، ای عشق » مطلع واپسین ترانه ام است .

 

مرگ در میان شعله­ها فریبنده بود اما ناممکن . از وقتی­عزیزترین شمعدانی­تان را فراموش کردید از رگبار تابستانی برهانید ، دانستم ماجرای ما تمام شده است . آتش که بالا گرفت گریختم ؛ آتش حقیقت ماجرای ما بود .

گفتی : از خاک به خاک آدم است و از آتش به آتش عشق .

 

می گفتی : شاعران ، از پشتِ پا­ئیزند .

 

کنار خانه ی سوخته ساز می زدم . سازم به آتش روئینه بود یا کسی آن را از شعله ها بیرون کشیده بود ؟ مجال نبود خاطرات را یکی یکی بسوزانم .

گفتی : در افق ، آرزوها به سهولت خواستن برآورده می شوند .اگر زمین گرد نبود ، خانه را درابتدای افق می ساختیم .

 

خانه می سوخت ، خاطراتمان نه . به سرباز چوبی شطرنج – که روی دریای خاکستری رها کردید می گفتید .

گفتی : تو که هفت خانه جلوتر وزیر می شوی ، به انتهای – عرصه­ی ِآب برو تا در

        شمایل پادشاهان   باز گردی ...

 

ما در درون سینه هوائی نهفته ایم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

آن برگ غزل ، فال ِشما نبود که براحتی آب و نسیم در گذرید ؛ فال ، فال من بود که برای حافظ شراب به خاک ریخته ام .

گفتم : هنوز یاد انگشتان شما ، ساز دل مرده را بی طاقت می کند .

گفتم : هر چند بی نیاز از مصاحبت پائیز نیستم اما حالا شاعرم ، مثل آن کلاغ .

 

کنار خانه ی سوخته ساز می زدم . حتی آواز استاد سوخته بود .

من اما دلم برای بهار تنگ شده بود تا گلدان ِمرده را دور بیاندازم .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اسد وجودی در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 17:52 |